پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386
انفجاری در شهر فیض آباد ولایت بدخشان قربانی گرفت
امروز صبح ساعت 7:55 به اثر انفجار بمب که از راه دور کنترول می شد فرمانده پولیس ولایت بدخشان با شمول 4 تن زخمی و یک تن از محافظین امنیتی او کشته شد.
گفته میشود این حادثه امروز صبح زمان به وقوع پیوست که موتر حامل آقا نور کین توز فرمانده پولیس این ولایت در حال عبور از سرک نزدیک شفا خانه ولایتی این ولایت به طرف مرکز فرماندهی پولیس بوده است.
این درحالیست سال گزشته نیز جندین حمله انتحاری توسط الاغ و موتر سیکل در منطقه متذکره و یا حوالی آن به وقوع پیوسته بود که باعث و زخمی شدن چندین هموطن درین ولایت گردید.
به گفته شاهدان عینی وضیعت مجروحین وخیم نبوده وجراحت شان قابل نگرانی و تشویش نخواهد بود.
مجروحین حادثه به شمول فرمانده پولیس این ولایت به شفا خانه ولایتی انتقال و تحت مدا وا قرار خواهند گرفت.
در ارتباط به قضیه تا هنوز کسی شناسائی و دستگیر نشده و تحقیقات در زمینه جریان دارد.
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386
حمله مسلحانه یک کشته و 6 زخمی به جای گزاشت
شب گزشته در اثر یک حمله مسلحانه در ولسوالی راغستان ولایت بدخشان حاجی صلاح الدین آمر جنائی آن ولسوالی کشته و شش تن دیگر به شمول پسر مقتول درین حادثه شدیدا جراحت بر ادتشتند.
به گفته شواهد عینی و مقامات محلی این حادثه شب گزشته در حال به وقوع پیوست که قومندان مذکور با جمع از افراد مسلح و مهمانان خود در مهان خانه حولی خویش بودند. با داخل شدن یک فرد مسلح و شلیک نمودن فوری و وحشیانه این حادثه به وقوع پیوست.
به گزارشات واصله از ولسوال مذکور قاتل توسط شواهد قضیه شناسائی و اما تا حل در دستگیری آن هیج گونه اقدامی از طرف مقامات دولتی محلی صورت نگرفته است.
از شواهد چنین بر میآ ید حادثه متکذره انگیزه های سیاسی نداشته وصرف به اساس خصومت های شخصی و فامیلی به وقوع پیوسته است.
گفته میشود قومندان صلاح الدین که حدود 32 سال داشت یکی از طرفدا ران حزب اسلامی در منطقه به شمار میرفت.
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386
افسون سخن :
از شاعر پرسیدند : اهل کجا هستی ؟؟؟؟
ایشان فرمودند :
نام وطنم اگر ندانی از دیده زاغ داغ بردار
روشن چو نشد چراغ فکرت برخیز و سر چراغ بردار
به نظر شاعر متذکره اهل کجا بوده ؟؟؟؟؟؟
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
م م ض
نسیم سحری
از نسیم سحری بوی وفا میاید -من ندانم که طراوت ز کجا میاید
یار با من گله از دوری و تنهائی کر د -وز میان گله اش کذب و ریا میا ید
من که در قید غمم راهی خلاصیم نیست -این رهائی مگر از دست شما میاید
گریه از بسکه مرا سخت و بلنداست هر شب -از نوائی دل من نی به نوا میاید
گفتمش زار شدم پیش طبیبم ببرید گفت صبری بنما یار و دوا میاید
من که از خاطر تو جان به فنا میدادم یا رسم با تو و یا جان به فنا میاید
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
بولهوس
بر بولهوسان عشق و محبت سخنی نیست
شیرین صنمی نیست و دم از کو هکنی نیست
بر زاغ که او است پی مرده و هر لاش
کهسار دژی نیست و گلستان چمنی نیست